3.4K
34.8%
اين لباسها اولين لباسهاى خوشكل ما تو عكاسخونه يا خونه جديدمون بودن كه قدسيه خانوم برامون دوخته بود. او خياطى ميانسال، كوتاه قد، تپل و مهربون بود با يه سالك بزرگ كنج لبشو صورتى پر از فرورفتگيهاى جاى آبله. خونه و خياطخونش درست روبروى عكاسخونه ما بودو پدرم تابستونا براى سرگرمى و خياطى منو نزد اون مى فرستاد. اما بيشتر خونه شاگردش بودم و سخت ترين ماموريتم خريد نون سنگك سرظهر از نونوايى شلوغ محله بود. قدسيه خانوم مرتب به فكر خواستگار و به سرانجام رسوندن من يتيم بود. بلاخره پسر يك صاحب كمپانى فيلم فارسى كه مادرش مشتری قدسیه خانوم بود، رو برام نشون كرد. بهم گفت فردا لباس خوشكلى بپوش و بيا. منم پيرهن زيباى جوونى زن داييمرو كه به رنگ بنفش اقاقيا بودو پوشيدمو پروانه وار رفتم خياطخونه. مثل خودم پسرى كم سن و سال و ريزه بود كه تو پاريس درس مى خوند. همديگرو پسنديديم ولى مادرش مخالفت كرد. فكر كرد من كوچولو نمى تونم لَلِگی پسرشو بکنم. عشق نوجوانى بهزاد هم كه با زبان اشعار با هم مغازله مى كردن دختر اربابی بود. دخترک تو مجلس خواستگارى گفته بود"هرچى مامان جونم بگه" و مامانش هم گفته بود "من دخترمرو به مادر بهزاد كه خانزاده هست مى دم اما به پدربهزاد كه رعيت هست نمى دم" و بهزادرو دلشكسته كرده بود. در مورد پسر صاحب كمپانى، من به عشق پاريس رفتن كه مهد هنر بود خوشحال بودم. اما من و بهزاد، هر دو بايد از اين دو مادر مشكل پسند تشكر كنيم چون اگر سختگيرى نكرده بودن الان شقايق و آذرخش و گلشیفته، پا به هستى نذاشته بودن..
3.4K
34.8%
Cost:
Manual Stats:
Include in groups:
Products: